رفتم که رفتم /مرضیه
از برت دامنکشان، رفتم ای نامهربان از من آزردهدل، کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم، رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر، بگذرای جانانه بگذر هرچه بودی هرکه بودم، بیخبر رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو، جام دست این و آن شو
بعد از این، کن فراموشم که رفتم
دیگر ازدست تو می نمینوشم
که رفتم بادل زود آشنا، گشتم از دامت رها
بیوفا رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر، بگذرای جانانه بگذر هرچه بودی هرکه بودم، بیخبر رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو، جام دست این و آن شو
بعد از این، کن فراموشم که رفتم
دیگر ازدست تو می نمینوشم
که رفتم بادل زود آشنا، گشتم از دامت رها
بیوفا رفتم که رفتم
شاعر: رحیم معینی کرمانشاهی
آهنگساز: علی تجویدی
خواننده: مرضیه
صدایم کن -افتخاری
سکوت سرخ شقایقها را
در این ویرانی، تو می دانی
غم پنهان نگاه ما را
در این حیرانی، تو می خوانی
صدایم کن، تا امان یابد
عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحرگاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن
سکوت سرخ شقایقها را
در این ویرانی، تو می دانی
غم پنهان نگاه ما را
در این حیرانی، تو می خوانی
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
در این ویرانی، تو می دانی
غم پنهان نگاه ما را
در این حیرانی، تو می خوانی
صدایم کن، تا امان یابد
عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحرگاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن
سکوت سرخ شقایقها را
در این ویرانی، تو می دانی
غم پنهان نگاه ما را
در این حیرانی، تو می خوانی
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن
صدای باران، نوای یاران
به لحن تو، نمی ماند
سکوت شب را، ز کوه و صحرا
نوای گرم تو می راند
در ابهام جنگل
کسی راز گل را
به غیر از تو، نمی داند
بخوان از بهاران
که با ساز باران
کسی چون تو نمی خواند
کسی چون تو نمی خواند
صدایم کن تا امان یابد
عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحر گاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا
از این تیرگی ها، رهایم کن
خواننده : افتخاری
آهنگساز : عباس خوشدل
شاعر : سهيل محمودي
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن
صدای باران، نوای یاران
به لحن تو، نمی ماند
سکوت شب را، ز کوه و صحرا
نوای گرم تو می راند
در ابهام جنگل
کسی راز گل را
به غیر از تو، نمی داند
بخوان از بهاران
که با ساز باران
کسی چون تو نمی خواند
کسی چون تو نمی خواند
صدایم کن تا امان یابد
عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحر گاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا
از این تیرگی ها، رهایم کن
خواننده : افتخاری
آهنگساز : عباس خوشدل
شاعر : سهيل محمودي
اشتراک در:
پستها (Atom)




