برف پیری

هرگز نمیشد باورم، این برف پیری بر سرم، سنگین نشیند چِنین
من بودم و دل بود و می، آواز من آوای نی، هر گوشه میزد طنین

اکنون منم حیران، ز عمر رفته سرگردان، ای خدای من
با این تن خسته، هزاران ناله بنشسته، در صدای من

ای عشق نا فرجام من رفتی کجا؟
ای آرزوی خام من رفتی کجا؟
آن دوره آشفتگی های تو کو؟
ای عمر نا آرام من رفتی کجا؟

تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
که دل خسته من درامد از سینه به در
تو سبک بالی و من اسیر بشکسته پرم
تو پر از شوری و من ز عالمی خسته ترم
تو بخوان تو بخوان به گوش اهل جهان
که خبر شود از شتاب این کاروان

اکنون منم حیران، ز عمر رفته سرگردان، ای خدای من
با این تن خسته، هزاران ناله بنشسته، در صدای من

ای عشق نا فرجام من رفتی کجا؟
ای آرزوی خام من رفتی کجا؟
آن دوره آشفتگی های تو کو؟
ای عمر نا آرام من رفتی کجا؟

تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
که دل خسته من درامد از سینه به در
تو سبک بالی و من اسیر بشکسته پرم
تو پر از شوری و من ز عالمی خسته ترم
تو بخوان تو بخوان به گوش اهل جهان
که خبر شود از شتاب این کاروان





حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!!




دیباچه
دکتر شفیعی کدکنی

بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد
پيام روشن باران
ز بام نيلي شب
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسي
كه سد بسي بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در اين زمانه ي عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشي كه بخواند ؟
تو مي روي كه بماند ؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند ؟
از اين گريوه به دور
در آن كرانه ببين
بهار آمده
از سيم خاردار
گذشته
حريق شعله ي گوگردي بنفشه چه زيباست
هزار آينه جاري ست
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق
زمين تهي دست ز رندان
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني



سالار عقیلی:
ترانه دیباچه 1


ترانه دیباچه 2


ترانه دیباچه 3

زخمی از زمانه و خسته از خیال ها


دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها


چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها


نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی


نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام


هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام


در مسیر باد ها


هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام


در عبور سال ها

نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی



پری دخت
سالار عقیلی

افسانه شیرین

هایده - شجریان:
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين وبه خوابش کردم

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد مردم چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

ترانه نوروزی

آمد نو بهار
دلکش:


نادر گلچین:


سیمین غانم:



این شب پریشان ، پریشان سحر می شود.....

 "تصنیف یاران " 
خواننده : صدیق تعریف "
شعر از فریدون مشیری ...

 


از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد
بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من
گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من
وز غمش ندانی چه ها می کشم
ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی، رهایی فرا می رسد

طره زلفان رهاکن





آهنگ : رضا قلی ملکی
ترانه : احمد کسیلا
خواننده :سیمین غانم


تا فراز موج گلها
طره زلفان رها کن
ای به هم پیوسته ابرو
آهوان دشتها را ،
شرم چشمان تو جادو
لحظه ای گیسو بیفشان
طره زلفان رها کن
نقش تو بود آنکه آن شب با نسیم صبحگاهی
گیسوان تاکها را شانه میکرد
این تو بودی آنکه با من لاله ها را بر می افروخت
در میان کوچه های روشنی پیمانه میکرد
ای نهفته شوکت صدها غزل در هر نگاهت
آمد آن دیوانه آن زندانی چشم سیاهت
ای پریشانم گرفته
با پریشانی گیسو
ای به هم پیوسته ابرو
طره زلفان رها کن

وای از شب من

سالار عقیلی
همایون خرم
رهی معیری




من شمع لرزانم، از شب گریزانم
کز غم فزون گردد، تاب و تب من

وای از شب من!

شب چون فراز آید، افسانه ساز آید
آید زتنهایی، جان بر لب من

وای از شب من!

شبها به غم مبتلا شوم
با مرغ شب همنوا شوم
از بینوایی

جویم به میخانه هر شبت
تا بوسه ای نوشم از لبت
نوشین لب من

وای از شب من!

هر شب ز اشک ستاره‌ها
افتد به جانم شراره‌ها
بی ماه رویت

دل بی تو لبریز خون شود
دور از رخت شب فزون شود
تاب و تب من

وای از شب من!

مراد من از جهان تویی
مهربان تویی
شمع محفل من
شادی دل من
در جهان تویی

حدیث دل با خدا کنم
ناله‌ها کنم
تا به ناله تو را با شکسته دلان
آشنا کنم

جان ریزم به پای تو
می میرم برای تو
دیگر چه خواهی
دل سوی تو بنگرد
با یاد تو بگذرد
روز و شب من

وای از شب من!

درد گنگ

زبانم در دهان باز بسته است
      نميدانم چه ميخواهم بگويم
كه بال مرغ آوازم شكسته است
 در تنگ قفس باز است و افسوس
غمي در استخوانم مي گدازد
       نميدانم چه ميخواهم بگويم
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
خيال نا شناسي آشنا رنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
كه بي سامان به ره افتاد شبانگاه
چو روح خوابگردي مات و مدهوش
كه همچون گريه مي گيرد گلويم
درون سينه ام درديست خونبار
     نميدانم چه ميخواهم بگويم
غمي آشفته دردي گريه آلود
 نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
                              " هوشنگ ابتهاج"
خواننده :محمد اصفهانی